بازغم،چقدرسنگین است
دل نمی تواندبکشد
کاش زاییده شودغم ازوجودمن.

نظرات شما عزیزان:
حامد 
ساعت10:06---19 اسفند 1390
وقتي از مادر متولد شدم ..صدايي در گوشم طنين انداخت كه بعد از اين با تو خواهم بود . بهش گفتم تو كيستي؟ گفت :غم! فكر كردم غم عروسكي خواهد بود كه من بعدها با اون باز ي خواهم كرد . ولي بعدها فهميدم!! كه من عروسكي هستم در داستان غم.
سلام وب خیلی قشنگی داری و ممنون که بهم سر زده بودی و شرمنده که من دیر سرزدم. راستی لینکت کردم و خودم هم اینجا لینک شدم.
موفق باشی
|